تبليغاتX
وبلاگ ورودیهای 87 برق دانشگاه تهران

وبلاگ ورودیهای 87 برق دانشگاه تهران

 

مخابرات ۱: Communication Systems, Carlson, 4th Edition

حل المسايل

كنترل خطي: Automatic Control Systems, Kuo, 9th Edition     

password: gigle.ws 

 حل المسایل

password:  tFacosysom.rar

و مرجعي ديگر: 

 

Modern Control Engineering, Katsuhiko Ogata, 4th Edition


الكترونيك 2: Fundamentals of Microelectronics, Behzad Razavi

از آنجايي كه از اين ترم به بعد واحد‌هاي دانشجويان مقداري با هم فرق مي‌كند(برحسب انتخاب گرايش مورد نظر) اگر درسي برداشتيد و كتاب مرجعش را مي‌شناسيد نظر بدهيد تا لينكش را پيدا كنم.(مثل معماري كامپيوتر، ميكروپروسسور،...)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 5:48  توسط عارف  | 

 
 

 

اولا اگه دوست دارید استاد انیشتین اسمتون رو پای تخته بنویسه روی اینجا کلیک کنید.

               

دوما برای خوندن مطلب کوتاه و جالب "فوتبال در بهشت " به ادامه مطلب برید ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 11:30  توسط R.Being  | 

همانند ترم قبل در اين پست نسخه الكترونيكي چند كتاب‌ كه ممكن است مراجع دروس اين ترم باشند به همراه حل‌المسايل (اگر موجود باشد) معرفي كردم.  

تجزیه و تحلیل سیستم‌ها:  Signals and Systems, 2ed - A.V.Oppenheim & A.S.Willsky

حل المسايل

الكترونيك ۱: Microelectronic Circuits, 5thed Sedra & Smith       حل المسایل

 پسورد:www.flibrary.org

مدار منطقي: Fundamentals of Digital Logic with Verilog Brown & Vranesic   

ماشین ۱:   Electric Machinery, A. E. Fitzgerald, Jr., Charles Kingsley, Stephen D. Umans

مدار ۲: همان جلد دوم کتاب دکتر جبه‌دار. البته کتاب

Linear and Non-Linear Circuits : Charles A. Desoer, Ernest S. Kuh, Leon O. Chua

که در کتب ترم قبل معرفی شد هم کتاب جامع و خوبی از نظریه‌ي مدار به زبان اصلي است. استاد هم اين كتاب را معرفي كردند.

كتب ترم قبل

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 21:16  توسط عارف  | 

 درود بر تمام دوستان برقی

به عنوان نخستین گفته ی من در این وبلاگ شاهد شعری هستید که من سرودم.

من شاعر نیستم و ادعای شاعری هم ندارم . این شعر که نگاشتم هم دارای داستانی در پشت سر خود نیست  بلکه تنها تصور شاعرانه ای است از جوانی که به ادب علاقه مند است. بخوانید و لذت ببرید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 11:59  توسط وحید  | 

يك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود :

شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد. كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد :

پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد ....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 19:42  توسط عارف  | 

هر وقت تو مدار KVL يا KCL زديد و ديديد كه به جواب نمي‌رسيد يا اينكه در قوانين به تناقض مي‌رسيد نگران نباشيد. شما معادلاتتان را درست نوشتيد. حتماً مدار مشكل دارد.  

مثل مدار زير كه انرژي الكتريكي به طرز شگفت‌آوري به انرژي جنبشي تبديل شده است. يا به قول يك بنده خدايي وقتي دكل‌هاي برق بيكارند به يك همچين كارهايي مي‌پردازند:

چون ما هر چي KVL يا KCL سر امتحان مدار زديم كه به جواب درست و حسابي نرسيديم...شما چطور؟ آيا به جواب‌هاي كاملاً قابل اطميناني رسيديد؟ نظر بدهيد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:5  توسط عارف  | 

با سلام خدمت تمامی دوستان.

این پست که میخوام الان بذارم یه موضوع کاملا جدیه که فکر میکنم اگه توی یه جایی شبیه به وبلاگ شخصی آورده میشد خیلی بهتر بود . اما از اونجایی که مخاطبش بیشتر بچه های برقه ، فکر کردم که بد نباشه اینجا بذارمش تا هم وبلاگ یه تکونی خورده باشه و هم این موضوع رو با همه ی دوستانی که میتونم مطرح کنم.

 

مساله از اونجا شروع میشه که ما یه عده نخبه ی مملکت دور هم جمع شدیم و به خیال خودمون اومدیم دانشگاه که دروازههای علم رو فتح کنیم و جهان رو تغییر بدیم و ......

اگر وقتشو دارید و قول میدید که بعد از خوندن این متن به من فحش ندید ، برید ادامه ی مطلب.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 1:19  توسط فاضل  | 

 یك روز خانم مسن با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد.

سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت.

قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد . پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد. مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند. تا آنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيد: راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است ؟! زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است، پس انداز كرده ام. پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم داريد!Happy Dance

مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول؟ زن پاسخ داد: 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد، من فردا ساعت 10 صبح با وكيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي كنيم و سپس ببينيم چه كسي برنده است. مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد.

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي كه ظاهراً وكيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت. پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست كرد كه در صورت امكان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد. مرد مدير عامل كه مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به كجا ختم مي شود، با لبخندي كه بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل كرد. وكيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد.

مرد مدير عامل كه پريشاني او را ديد، با تعجب از پير زن علت را جويا شد. پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاري خواهم كرد تا مدير عامل بزرگترين بانك كانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون كند!  

    

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:7  توسط R.Being  | 

سلاااااااااام.

ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر رو به همه، بخصوص دختراي گل برق 87 تبريك ميگم.اين گلم از طرف من واسه همه شما دخترا كه مثل گليد.آرزوي بهترين ها رو تو اين روز قشنگ براي همتون دارم.


"روز دختر مبارك!!!!"


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:36  توسط شیما  | 

سلام!

دیدم مطالب وبلاگ این طوری شدهReading a Book و وبلاگ اونطوری شده گفتم یه پست بذارم!                                                       

              

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد.  مرد به
سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب
را اينجا بمانم؟ 

 
رئيس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي
ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد.
صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود .. صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسيد كه
صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند : ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم
.
چون تو يك راهب نيستي...

 
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و  آنجا را ترك كرد.

 
چند سال بعد  ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش
را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل
شنيده بود ، شنيد..

صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: ما نمي توانيم  اين
را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي...

 
اين بار مرد گفت:: بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي
دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم  اين است
كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟

راهبان پاسخ دادند : تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه
تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي
زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي
شد.

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت: من به تمام نقاط كره زمين سفر كردم  و عمر خودم  را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم .. تعداد برگ هاي گياه دنيا371,145,236, 284,232     عدد است و 231,281,219, 999,129,382     سنگ روي زمين وجود دارد.

راهبان پاسخ دادند : تبريك مي گوييم   . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون
تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت: صدا از پشت آن در بود.

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت : ممكن است كليد اين در را
به من بدهيد؟

 
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.

پشت در چوبي يك در  سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او
بدهند.

راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري
از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و  لعل بنفش
قرار داشت.

 
در نهايت رئيس راهب ها گفت: اين كليد آخرين در است ...

 

 برای خوندن ادامه داستان  به ادامه مطلب برید ... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 9:0  توسط R.Being  | 

آغاز سال تحصیلی جديد را به همه‌ي دوستان تبريك مي‌گويم. هم‌چنين از امتحانات خسته نباشيد. مخصوصاً كساني كه تا همين پريروز هم امتحان داشتند و حالا بايد دو روز بعد امتحان بروند سر كلاس. تابستان جالبي بود. تابستاني كه با امتحان پايان يافت. انگار هممون اومده بوديم امتحان تجديدي بديم .در مورد تابستان خودتان تو نظرات بنويسيد كه با توجه به امتحانات چگونه گذشت؟  (من دارم سوال مي‌پرسم تا شما با جواب‌هاتون نظرات را پر كنيد و يك كم فعاليت وبلاگ بيشتر شود)

در هر صورت يك سال گذشت از آغاز تحصيل دانشجويان برق فني ۸۷. وبلاگ هم كه سالگردش نزديكه( ۲۳ مهر ماه!) اما از ترم دوم به بعد كسي خيلي وبلاگ را تحويل نگرفت.  ما خودمون هم وبلاگ را كم تحويل گرفتيم. علتش چه بود؟ نميدونم. شما به نظرتون علتش چه بود؟ (همون كساني كه ديگه يك عمر نظر نميدن و يه زماني كلي نظر ميدادن بايد بهتر از ما جواب سوال را بدانند)  بريد يك سر به وبلاگ بقيه رشته‌هاي ۸۷ بزنيد فقط ببينيد كه چه قدر فعالند. اگر هم كه برق ۸۷ هستيد و عضو نيستيد و به خاطر همين زياد اينجا سر نمي‌زنيد با مدير سايت تماس بگيريد تا عضوتان كند. تمامي برقي‌هاي ۸۷ به نظر من ميتونند عضو شوند به شرطي كه هر چند وقت يك بار يك پستي بگذارند. خلاصه اينكه اميدوارم شايد يك فرجي بشود و وبلاگ دوباره راه بيفتد.

حالا بگذريم از اين حرف‌ها و بريم سر اصل مطلب. من ديدم كه بيشتر پست‌ها را فقط دارند مرتضي و رضا زحمت مي‌كشند مي‌گذارند و اندك سر و ساماني به وبلاگ مي‌دهند. بعد ديدم خيلي از موضوعات داره به سمت مرگ و مادر‌آزاري و ... مي‌رود و گفتم بيام جو و يك ذره عوض كنم با يك پست...

......

.....

....

...

..

.

درسي!  

اون هم پست درسي از نوع معرفي كتاب.ادامه مطلب را بخوانيد تا اين پست را ببينيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 15:57  توسط عارف  | 

                                


۱ـ علم ثابت کرده که غذا رو بمالی به صورتت خوشمزه تر می شه

۲ـ خودتو خسته نکن که فرق آره و نه را یاد بگیری . . .

۳ـ همیشه دو تا شیرینی بردار. با هر دستت یکی !

۴ـ سینه خیز برو تو جاهای تنگ و تاریک که دست مامان بهت نرسه !

۵ ـ اون لیوان پلاستیکی که سرش چند تا سوراخ داره می دونی اسمش چیه ؟! آفرین! آب پاش

۶ ـ مداد شمعی هاتو گاز بزن نترس اونا به هیچ وجه سمی نیستند !!

۷ ـ اگه گفتی کاغذ توالت چند متره ؟!!

۸ ـ می تونی واسه خوابیدنت شرط بذاری!! مثلا" اینکه همه جک و جونورات باهات بیان تو رختخواب . . .

۹ ـ یاد بگیر در توالت رو از تو قفل کنی و جیغ بزنی .

۱۰ ـ شب که می خوای بخوابی وانمود کن که ترسیدی. بعد مامانو مجبور کن تا گوشه کنار اتاقتو بگرده تا هیولا را پیدا کنه! اونوقت وقتی همه جا رو گشت و رفت بیرون, پنج دقیقه صبر کن, دوباره جیغ بکش تا بیاد همه جا رو بگرده !!!

۱۱ ـ یاد بگیر در یخچالو خودت باز کنی! نمی دونی انداختن تخم مرغ روی زمینی که مامان تازه تمیزش کرده چه کیفی داره . . .

۱۲ ـ آرد + آب = ماکارونی !!

۱۳ ـ برو جلوی میز آرایش مامان و رنگهای قشنگو روی خودت امتحان کن, خیلی خوشگل میشی !!

۱۴ ـ وقتی در حال خراب کاری هستی و مامان می پرسه چه کار میکنی؟ بگو هیچی مامان جونم . . .

۱۵ ـ وقتی با مامان میری رستوران همه ظرفها رو بنداز زمین .

۱۶ ـ مامان عاشق نقاشی های روی دیوارهای اتاقه . . . 

۱۷ ـ وقتی مامان جاروبرقی رو روشن میکنه از ترس جیغ بکش(یا بشین رو جاروبرقیو قام قام کن!!)

۱۸ ـ وقتی مامان بند کفشتو می بنده هی لگد بزن. دفعه دیگه کفش بی بند برات می خره!!

۱۹ـ وقتی با مامان میری مهمونی برو سراغ چیزای شکستنی و بعدشم . . .    
  
       

بیستمی رو خودتون تو نظرات بنویسین لطفا" . . .

چیکار میکردین که مامانتون از دست شما به ستوه می اومده؟؟!!

                                                

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 3:19  توسط مرتضی  | 

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت!!

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.

کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر آن شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند ...


در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد !!!

"نتیجه اخلاقی: گاهی اوقات دلایل بعضی امور ساده تر از آن چیزیست که به نظز میرسند!!"


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 22:39  توسط مرتضی  | 

سلام به همه 

خب امروز هم با یه پست متفاوت اومدم ...


این مطلب جالب رو دوست عزیزم آقای محبی (از بچز مک)بهم داده ... میتونید برای دیدن وبلاگ قشنگش اینجا کلیک کنید. 

سرزمین هایی روی کره ی زمین قرار دارند که گویی متعلق به زمین نیستند و بخشی از سیارات دیگرند...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 11:7  توسط R.Being  | 

ديدم خيلي مطالب وبلاگ داره حالت ته مجله هارو پيدا ميكنه ويا داره شبيه facebook ‌و كوئيزاش ميشه گفتم يه شعر بذارم كه فضا عوض شه.وبراي اينكه فضا يه عالمه تلطيف و كليم توپ بشه قشنگ ترين شعر فريدون مشيري رو ميذارم(البته از نظر خودم؛) .اميدوارم خيلي تكراري نباشه.هرچند كه من بعد 1000 بار خوندنش بازم وقتي ميخونمش همون احساس خوب دفه اول بهم دست ميده.

چون شعره طولاني بود تو ادامه مطلب كلشو نوشتم.نميخواستم تقسيمش كنم.

فقط براي اينكه با اشتياق ادامه مطلبو بزنين بگم كه شعر بهترين بهترين منه.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 2:56  توسط شیما  | 

سلام ... بازم اومدم و باز هم با یه تست دیگه ...

این بار یه تست IQ ...

باید بعد از خوندن سئوال در عرض فقط 5 ثانیه به آن جواب بدهید در پایان تعداد پاسخهای درستتون ضرب در 10 میشه و میزان آی کیو شما را (از ۱۰۰) نشان میده!!!
این بار هم اگه خواستین امتیازتونو توی نظرات بزنید ...


۱-بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟

۲-اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟

۳-من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟

۴-عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می اید؟
۵-مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟

۶-اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟

۷-فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟

۸-اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟

۹-حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟

۱۰-اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟

 


اینم جواب ها : 

 ۱-تمام ماهها حداقل 29 روز را دارند
۲-یک ساعت( شما یک قرص را در ساعت 1 و دیگری را درساعت 1/5و بعدی را در ساعت 2 می خورید)
۳-ساعت کوکی نمیتواند شب و روز را تشخیص دهد پس به اولین ساعت 9 که برسد زنگ میزند که ساعت 9 شب است
۴-70(تقسیم بر نیم معادل ضرب در 2 است)
۵-9 گوسفند
۶-کبریت
۷-سفید چون خانه ای که هر چهار دیوارش رو به سمت جنوب پنجره داشته باشد باید در نوک قطب جنوب باشد
۸-2سیب
۹-هیچ(حضرت نوح بود نه حضرت موسی)
۱۰-خوب خودتونید دیگه (نام خودتان)


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:41  توسط R.Being  | 

 

این تست شامل 10 سوال کوتاه می باشد... لطفآ سوالات را بدقت بخوانید و امتیاز هر پاسخ را یاداشت کنید.
هرچه عدد امتیاز شما بیشتر باشد شما فضول تر هستید.

برای دیدن تست به ادامه ی مطلب برید (مجددا اگه دوست داشتین امتیازتونو توی نظرات بزنید !!!)


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 12:45  توسط R.Being  | 

با سلام !

الان جو جامعه سیاسیه و ما (من!) هم از بحث های سیاسی توی وبلاگ استقبال میکنیم(نم!) ... ولی به هر حال این پست یه تست خودشناسی کوتاه و جالبه ...

این یک تست روانشناسی است که توسط زیگموند فروید طراحی شده...
فرض کنید که در خانه هستید و پنج اتفاق زیر همزمان پیش میاد.

1- تلفن زنگ میزنه

2- بچه تان گریه میکنه!!

3-یکی داره در خونه رو می زنه و صداتون میکنه

4- لباس ها را بیرون روی طناب پهن کرده اید و بارون میگیره

5- شیر آب رو در آشپز خانه باز گذاشتید و آب داره سر ریز میشه

خب حالا با این وضعیت شما به ترتیب کدوم کارها رو انجام میدید؟ یعنی از شماره ی 1 تا 5 رو با چه اولویتی انجام میدید؟

اولویت های خودتونو تعیین کنید و برای تحلیلش به ادامه مطلب برید ...

(راستی اگه خواستین ترتیب کارهاتونو توی کامنت ها بگید!)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 21:9  توسط R.Being  | 

سلام!                                                               

تصمیم گرفتم برای انجام یه حرکت نو توی وبلاگ ، یه آهنگ با شعرش (lyric) براتون بگذارم.

این آهنگ قشنگ ، Love to see you cry  از  Enrique Iglesias  هست.

از دید آموزشی هم گوش کردن آهنگ با lyric خیلی توی تقویت listening تاثیر زیادی داره !

حالا اگر از این کار استقبال شد ، باز هم آهنگ های بهتر میگذارم.  برای دانلود آهنگ میتونید به این لینک برید:

http://www.4shared.com/file/64086694/a4e3b81e/Enrique_-_Love_to_see_you_cry.html?s=1

این هم شعر (lyric) آهنگ:



Maybe I just wanna touch you for your warm inside again
Maybe I just wanna let you the sweetest pleasure is me
I don't know why why but I love to see you cry
I don't know why why it just makes me feel like

Are you coming to the moment
When you know your heart can break
I'm inside you
I'm around you
Just wanna hear you cry again
I don't know why why but I love to see you cry
I don't know why why it just makes me feel like
I don't know why why but I love to see you cry
I don't know why why but it just makes me feel like

You don't know how much it hurts when you fall asleep in my arms
before the morning comes
I wanna run away, I wanna run away

 
I don't know why   ,  I don't know why
I don't know why   ,  I don't know why
I don't know why why but I love to see you cry
I don't know why why it just makes me feel like
I don't know why why but I love to see you cry
I don't know why why but it just makes me feel like



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:57  توسط R.Being  | 

علت اينكه اين كه دو پست را پشت سر هم گذاشتم اين است كه اين پست به مطلب قبلي هيچ ربطي ندارد. امروز با يك سري از بچه‌ها رفتيم نمايشگاه كتاب و خواستم چندتا نكته درباره بن و خريد كتاب‌هاي  دانشگاهي براي آنهايي كه هنوز نرفته‌اند يا باز هم‌ مي‌خواهند بروند بگويم.

اين نكات را در ادامه مطلب بخوانيد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 22:23  توسط عارف  | 

كد تقويم